تغییر خود

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
"کودک که  بودم می خواستم دنیا را تغییر  دهم. بزرگتر که شدم  متوجه  شدم  دنیا خیلی  بزرگ است  من باید  انگلستان را تغییر دهم. بعدها  انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم."
اینک که درآستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را تغییر بدهم!

سخنانی زیبا از آلبرت انیشتین ...

 

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.

حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.

زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
من هوشِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.

هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.

سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.

یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.

 

میدانیم جایمان کجاست!

زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست قبل از شروع جلسه، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست. جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد، جاي شما آن جاست کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است؟ نه جناب رييس، خوب مي دانيم جايمان کدام است اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه؟ او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان. سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت با همين ابتکار و حرکت، عجيب بود که تا انتهاي نشست، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.

زندگي مردم كره شمالي

بسیاری از افراد برعکس کره جنوبی ( بخصوص از طریقفیلمها و سریالها) شناخت کمی از کشور کره شمالی دارند. کره شمالی که در جام جهانی هم حضور داشت با ویژگی های منحصر به فردش. مردم كره شمالي كه سالهاست در نظامي كمونيستي زندگي مي كنند، در سالهاي آغازين قرن ٢١ چنان زندگي منزوي و محدودي دارند كه مخاطب را به تعجب وا مي دارد. در ادامه درباره گوشه هايي از زندگي مردم كره صحبت مي كنيم:

ادامه نوشته

رمز زندگی

خوشبختی ما در سه جمله است:

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

داستان لیوان و استاد

یک استاد دانشگاه کلاسش را با بالا بردن لیوانی که درونش مقداری آب بود شروع کرد. او لیوان را به اندازی که همه آنرا ببینند بالا گرفت و از دانشجویان پرسید: "فکر میکنید وزن این لیوان چقدر است؟" ....

برای خواندن ادامه این داستان جالب و آموزنده روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

نظر دکتر شریعتی در مورد فقر


اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده هستند و فقر را از مناسبات زندگی اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: “وقتی فقر وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود” و یا پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیان کذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.


میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

 فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


فقر ، شب را “بی غذا”  سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …

چارلی چاپلین میگوید آموخته ام که ...

بیایم برای یکبار هم که شده این جملاتو توی زندگیمون به کار ببریم و فقط نخونیم.

آموخته ام که...

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، میتوان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

خدای من ...

اس ام اس دل شکستگی ها

ارزشمندترین مکانهای دنیا

پیانو آنلاین

* شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید *

ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد :

Q W E R T Y U I O P A Z S X D C F V G B H N J M K L

 

اخبار ورزشی: مسابقه فوتبال با چاشنی طنز!!

یک دوره مسابقه فوتبال در مدرسه رشادت روحکندی برگزار شد. طی این مسابقات طبق قرعه کشی انجام شده؛ دو تیم سوم دبیرستان رو در روی هم قرار گرفتند که نتیجه بازی 2 بر 2 شد و در ضربات پنالتی تیم پرسپولیس به فینال صعود کرد.
در بازی دوم روز اول نیز تیم های سوم راهنمایی و اول دبیرستان رو در روی هم قرار گرفتند که در این بازی نتیجه 1 بر 1 شد
. گل اول رو تیم سوم راهنمایی توسط حسن رسول نژاد زد و گل دوم نیز توسط ذاکر جوبه با اشتباه دروازبان تیم حریف درون دوازه سوم قرار داد.
به این ترتیب تیم های اول و سوم دبیرستان به فینال صعود کردند، امّا بدلیل بارانی بودن هوا بازی فینال روز
یکشنبه برگزار نشد. در روز سوم مسابقات این دو تیم رو در روی هم رفتند که نتیجه این بازی 0 بر 0 مساوی شد.

البتّه این مسابقات تلفاتی هم داشت سجاد کوثری با ضربه پای فرشاد مهمانی بینی اش خون ریزی کرد!! در ضربات پنالتی هم تیم اول دبیرستان قهرمان شد.

تیم پایه هفتم بدلیل کمبود بودجه در این مسابقات حضور نداشت!

بهترین بازیکن میدان: محمّد رضا سبلانی (دروازبان اول دبیرستان) 

داستان کوتاه طنز

معلم به شاگرداش گفت : " بچه ها بیاید بریم برای اومدن بارون دعا کنیم. "

بچه ها گفتن : " دعای ما که برآورده نمی شه. "

معلم می گه : " چرا، دعاهای شما برآورده میشه . "

بچه هام گفتن : " اگه دعای ما برآورده می شد ، شما الان مُرده بودی!!! "

پیام از مدیر وبلاگ به امیرحسین: امیرحسین، تو که واسه من چنین دعایی نمیکنی؟!!

منبع:یه عالمه وبلاگ

بخون و بفکر!

هر كسي هم نفسم شد         دست آخر قفسم شد

من ساده به خيالم              كه همه كار و كسم شد


اون كه عاشقانه خنديد             خنده هاي منو دزديد

 
زير چشم مهربوني               خواب يك توطئه ميديد

سخن بزرگان

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شود

                                                                                                         در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است.

                                                                                                                                                           دکتر علی شریعتی

گرامیداشت مقام معلم

ای معلم خوبم، تو را دوست دارم؛ چرا که:

راه تو راه انبیا است

                  اخلاق تو الگوی من برای بهتر زندگی کردن و

                                           رفتار تو سرمشق من است.

ای معلم خوبم،

من از تو مهـــر، اخلاص، محبت و مهــــربانی را به یادگار دارم،

پس تو را تا ابد دوست خواهم داشت.

چرا گاوها به پارچه قرمز گاوباز ها حمله می کنند؟

گاوها کور رنگ هستند و به جز رنگ های زرد و آبی، نمی توانند رنگ دیگری را تشخیص دهند. گاوهای نری که برای رقابت های گاو بازی استفاده می شوند، از همان ابتدا تهاجمی بار می آیند و آموزش می بینند که به هر جنبنده ای حمله کنند (البته این رفتار در بسیاری از پستانداران دیده می شود اما در این گاوهای خاص تشدید می شود). در میدان گاوبازی هم این تکان دادن پارچه توسط گاوباز است که گاو را تهییج می کند. حال می خواهد رنگ آن سرخ باشد یا هر رنگ دیگر.

جالب تر اینجاست که رنگ سرخ پارچه را به این دلیل انتخاب کرده اند که تماشاگران بتوانند به راحتی گاوباز را در میانه میدان تشخیص دهند.

منبع: مجله دانستنیها خرداد ۹۱

عکس از یه برگه امتحانی!

این عکس رو از وبلاگ دانش آموزم مهدی بادگیسو انتخاب کردم. جالب بود، خیلی بهش خندیدم. خواستم شما هم ببینید...


آلفرد نوبل

 آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:....

"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود که به احترام او اسم این جایزه را نوبل گذاشتند.